تبليغاتX
به امید روزهای بهتر ........

به امید روزهای بهتر ........
 
قالب وبلاگ
امشب سالگرد فوت پدربزرگمه . احتمالا" مرخصی میگیرم و شب میرم  و البته دوباره برمیگردم

تقریبا" 10-12 سالی میشه که فوت کرده ، اما هنوز خاطراتش یادمه 

هر سال عید ، اسکناس تا نشده 10 تومنی ، چیزی نیست که از یاد آدم بره 

اینو میگم ، چون عیدی ای که اون بهمون میداد ، منحصر به فرد بود ، 

بنده خدا ، یه ماه آخر عمرش رو توی خونه ما بود ، تازه از بیمارستان آورده بودنش ،  قرار بود پیش ما بمونه تا حالش بهتر بشه ،  اما  بعد از یه ماه ، گیر داد که باید برم خونه خودم 

خلاصه بعد از کلی اصراری که کرد ، با اینکه حالش خیلی هم خوب نشده بود ،  بردنش به خونه خودش 

فردای اون روز ، در حالیکه توی بغل دائی کوچیکم بود ، میگفت ، آقا کیا ( یکی از سید های  روستاشون ) داره بهم لبخند میزنه ، و در همون حال عمرش رو داد به شما 

دائیم یه روز از آقا کیا پرسید فلان روز  تو اونجا بودی ،  گفت من اصلا" جای دیگه ای بودم . اونجا نبودم 


پدربزرگم ، مثل همه پدربزرگها ، مهربون بود و دوست داشتنی 

وقتی خبر فوتش رو شنیدم ، سعی کردم خودم رو کنترل کنم ،  چون اصلا" نمیتونستم باور کنم 

خودم رو از محموداباد ، رسوندم به خونشون ،  پدر و مادرم قبل از من رفته بودند 

جلوی در خونه که رسیدم ، جمعیت رو دیدم ، 

دم در ، داخل حیاط ، و ... پر بود از جمعیت  آشنا و غریبه ،  دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم ، 

انگار واقعیت داشت ، 

.

.

.

خدا رفتگانتون رو بیامرزه ،  ممنون میشم  یه فاتحه برای شادی رفتگان خودتون و من ،  بخونید 

 


موضوعات مرتبط: موضوعات شخصی
[ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 17:15 ] [ NVB ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

دلم میخواست کل دنیا رو میگشتم .
مگه قراره چند سال عمر کنیم ؟
بهترین لحظات زندگیم زمانیه که توی مسافرت هستم .
مسافرت به بدترین نقاط دنیا هم لذت بخشه .
البته ، اگه یه همسفر خوب داشته باشی .
یکی که پایه باشه ، منم منم نکنه ، خودخواه نباشه ، خودرای نباشه ، زود جوش نیاره ، قهر نکنه ، فیس و افاده ای نباشه ، خاکی باشه ، خسیس نباشه ، ولخرج نباشه ، عنق نباشه، شاد باشه ، قر قرو نباشه ،
و خلاصه اینکه رفیق باشه

وقتی با یه همچین آدمهایی میری به سفر ، اون سفر لذت بخشه ،
حتی اگه بدترین نقطه دنیا باشه . آدم روحش تازه میشه ، دیگه نمیگه از زندگی خسته شدم ، عجب دنیای مذخرفیه

کاش میشد ، اینقدری پول داشتم که دیگه به کار کردن نیاز نداشتم ، میرفتم و دنیا رو میگشتم .
اینقدر دوست دارم یه کوله پشتی بندازم رو دوشم و بزنم به جاده و برم
امکانات وب
ایران رمان