تبليغاتX
به امید روزهای بهتر ........

به امید روزهای بهتر ........
 
قالب وبلاگ

برای چندمین بار تصمیممون عوض شد :D

حالا ، طبق آخرین تصمیم ، قراره که بریم به سوی‌ جنوب

نه اینکه مستقیم بریم سر از بندر عباس یا شهرهای جنوبی در بیاریم

از محمودآباد راه می‌افتیم میریم سمت جنوب، تو راه هم به هرجای باحال که رسیدیم اطراق می‌کنیم

معلم نیست ، شاید اصلا به جنوب نرسیدیم.

آخه من یک هفته بیشتر مرخصی ندارم .

تا دیروز که قرار بود بریم سمنان :د

اما اسماعیل زنگ زد گفت ، این همه جان ، اونجا چرا

گفتیم آخه قرار بود بریم سمت تبریز و اردبیل و بانه

دیدیم الان هوا سرده ، منصرف شدیم، سلمان هم گفت بریم سمنان

منم گفتم باشه. یه چی‌ می‌شه دیگه .

خلاصه ، اسماعیل ما رو متقاعد کرد که نریم سمنان

بریم سمت جنوب.

ما هم کمتر از ۳ سوت متقاعد شدیم :د


حالا قراره ۴ شنبه ، راه بیفتیم

[ یکشنبه پانزدهم اسفند 1389 ] [ 22:1 ] [ NVB ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

دلم میخواست کل دنیا رو میگشتم .
مگه قراره چند سال عمر کنیم ؟
بهترین لحظات زندگیم زمانیه که توی مسافرت هستم .
مسافرت به بدترین نقاط دنیا هم لذت بخشه .
البته ، اگه یه همسفر خوب داشته باشی .
یکی که پایه باشه ، منم منم نکنه ، خودخواه نباشه ، خودرای نباشه ، زود جوش نیاره ، قهر نکنه ، فیس و افاده ای نباشه ، خاکی باشه ، خسیس نباشه ، ولخرج نباشه ، عنق نباشه، شاد باشه ، قر قرو نباشه ،
و خلاصه اینکه رفیق باشه

وقتی با یه همچین آدمهایی میری به سفر ، اون سفر لذت بخشه ،
حتی اگه بدترین نقطه دنیا باشه . آدم روحش تازه میشه ، دیگه نمیگه از زندگی خسته شدم ، عجب دنیای مذخرفیه

کاش میشد ، اینقدری پول داشتم که دیگه به کار کردن نیاز نداشتم ، میرفتم و دنیا رو میگشتم .
اینقدر دوست دارم یه کوله پشتی بندازم رو دوشم و بزنم به جاده و برم
امکانات وب
ایران رمان